تفکر سالم در برابر تفکر ناسالم


درک تفکر غير عقلاني

تفکر غير عقلاني به تفکري مي گويند که در مقايسه با آنچه در مغز شنونده دريافت مي شود،  با واقعيت جور نباشد.

زماني مي توانيد باوري را غير عقلاني يا غير منطقي قلمداد کنيد که:  
واقعيت را تحريف کند (سوء تعبيري از آنچه اتفاق افتاده باشد). 
شامل طُرُق غيرمنطقي و غيرعقلاني براي ارزيابي خودتان، ديگران، و دنياي اطرافتان باشد. 
شما را از رسيدن به اهدافتان بازدارد. 
احساساتي پايدار و اضطراب آور ايجاد کند. 
به رفتارهايي منجر شود که به خودتان، ديگران و زندگي به طور کل آسيب وارد کند.   

سه مرحله ي تفکر 
هر انساني براي خود مجموعه اي از قوانين و اصول دارد—که معمولاً ناخودآگاه هستند—که تعيين کننده ي واکنش هاي آنان به زندگي است. وقتي اتفاقي در زندگي يک فرد روي مي دهد، فکري که آن فرد در رابطه با آن اتفاق خواهد داشت بستگي به قانون هايي دارد که او ناخودآگاه در ذهن خود ايجاد کرده است.
حالا در نظر بگيريد که آن فرد قانوني مثل اين را در ذهن داشته باشد: "براي اينکه فردي ارزشمند باشم، بايد در همه ي کارهايم موفق شوم." و زمانيکه در يک امتحان شکست بخورد، اين اتفاق باتوجه به قانوني که فرد از قبل در ذهن خود داشت، باعث مي شود که به چنين نتيجه اي برسد: "من فرد ارزشمندي نيستم." براي تشخيص اين قانون هاي فردي بايد از سطح ظاهري افراد فراتر برويم و با ارزش ها و مفاهيم فردي افراد آشنا شويم. 

1.استنباط :
در زندگي روزمره، اتفاقات و موقعيت هاي مختلفي پيش مي آيد که مستلزم دو مرحله ي تفکر ماست: استنتاج و ارزيابي. ابتدا، ما حدس مي زنيم يا به قولي درمورد آنچه که اتفاق افتاده، استنباط مي کنيم که چه اتفاقي افتاده، در حال افتادن است يا خواهد افتاد. استنباط، حالاتي از واقعيت است (يا حداقل آنچه که ما آنرا واقعيت مي پنداريم که ممکن است درست يا غلط باشند). استنباط هاي غيرعقلاني معمولاً شامل تحريفات زير از واقعيت هستند:

الف) تفکر سياه و سفيد: يعني همه چيز را در حد نهايي ببيني، و هيچ حد وسطي وجود نداشته باشد—خوب يا بد، کامل يا بي مصرف، موفقيت يا شکست، درست يا غلط، اخلاقي يا غيراخلاقي و از اين قبيل. اين طريقه ي فکري به طريقه ي "همه چيز يا هيچ چيز" هم معروف است. 

ب) فيلترينگ: ديدن همه ي بدي هاي دنيا يا خود و ناديده گرفتن خوبي هاي آن.

ج) کلي گرايي: وقتي چيزي را در مورد خود يا موقعيت خود ببينيد و فکر کنيد که همه ي موقعيت ها مشابه آن هستند. مثلاً، "همه چيز خيلي بد پيش مي رود" يا "به خاطر اين مشکل، من کاملاً شکست خورده ام." يا اينکه باور داشته باشيد اتفاقي که يک يا دو بار افتاده، هميشه تکرار خواهد شد. "من هميشه شکست مي خورم"، "هيچ کس هيچ موقع نمي تواند من را دوست داشته باشد" و از اين قبيل...

د) ذهن خواني: حدس زدن درمورد آنچه بقيه افراد فکر مي کنند. مثلاً "او به عمد به من بي محلي کرد" يا "او از من متنفر است."  

ر) پيش گويي: يعني طوري با مسائل مربوط به آينده برخورد کنيد که انگار عين واقعيت هستند نه فقط پيشگويي هاي شخصي شما. مثلاً "من هميشه افسرده خواهم بود" يا "همه چيز روز به روز بدتر خواهد شد."

س) استدلالات احساسي: يعني فکر کنيم هر چه احساس ما باشد، واقعيت هم همان خواهد بود. "من احساس مي کنم فرد ناکامي هستم، پس بايد همچنين کسي شوم"، "اگر من عصباني هستم، حتماً تو کاري کرده اي که من اينطور شده ام" و از اين قبيل...

ص) جنبه ي شخصي دادن به مسائل: يعني فکر کنيم همه چيز مستقيماً با خود ما در ارتباط است، اما بدون هيچگونه دليل و مدرکي. "همه دارن به من نگاه مي کنند" يا "احتمالاً تقصير من بود که او ناراحت شد" و از اين قبيل...

2. ارزيـــابـــي:
علاوه بر استنباط هايي که ما در مورد حوادث و اتفاقات داريم، فراتر از واقعيت رفته و آنها را برحسب تعريفي که براي ما دارند، ارزيابي مي کنيم (ارزش مسائل را بررسي مي کنيم). ارزيابي ها گاهي اوقات آگاهانه صورت مي گيرند، اما معمولاً پايين تر از هوشياري هستند. ارزيابي هاي غيرمنطقي و نامعقول معمولاً شامل موارد زير است:

الف) مصيبت آميز کردن: مصيبت آميز کردن دو نوع دارد: يکي "وحشتناک جلوه دادن" که اغراق آميز کردن نتايجي است که از اتفاقات گذشته، حال و آينده  به دست آورده ايم. يعني همه چيز را وحشتناک، هولناک، افتضاح، و ناگوار ببينيم، يعني بدترين چيزي که ممکن بوده اتفاق بيفتد. اين وضعيت معمولاً به مرحله ي بعد که "نمي توانم تحمل کنم" نام دارد ختم مي شود که در آن فرد قادر به تحمل  آن اتفاقات و موقعيت ها نيست. هر دو نوع باعث مي شود فرد احساس بدتري نسبت به مشکلاتش پيدا کند.

ب) درخواست ها (بايدها): يعني راهي که افراد از بايدهاي استبدادگرايانه استفاده مي کنند—با اين باور که يکسري حوادث خاص بايد يا نبايد اتفاق بيفتند و آن موقعيت هاي خاص (مثلاً موفقيت، عشق، يا امثال اين) الزاماتي مطلق هستند. اين درخواست ها ممکن است به طرف خود فرد يا ديگران متمايل باشد. اين را مي توان تقريباً هسته ي مرکزي تفکر غيرعقلاني و غيرمنطقي دانست. اگر ما همه ي خواسته ها و نيازهاي زندگيمان را به عنوان اولويت نگاه مي داشتيم، ممکن بود براي ما دردسرساز شود.  .

ج) رده بندي انسانها (ارزش گذاري بر مردم): رده بندي انسانها به روند ارزيابي خود فرد (يا کسي ديگر) مرتبط است. به عبارت ديگر، يعني سعي در تعيين ارزش کلي هر انسان و قضاوت درمورد ارزش آنها. اين طرز تفکر شامل کلي گرايي هم مي شود. به اين صورت که فرد برحسب يک معيار و استاندارد ارزشي، رفتار، خصوصيات و اعمال ديگران را ارزيابي مي کند و بعد آن ارزيابي را به طور کلي درمورد خود يا آن فرد به کار مي برند. مثلاً، "من کار بدي انجام دادم پس آدم بدي هستم". اين طرز تفکر ممکن است منجر به واکنش هايي از قبيل افسردگي، حالت تدافعي پيدا کردن، بزرگ نمايي، دشمني و کينه شود. 

3. قانون ها (براي زندگي):  
قانون ها، همانطور که قبلاً هم به آن اشاره شد، باورهايي هستند که واکنش ما را نسبت به حوادث و موقعيت هاي اطراف تعيين مي کنند. مفهوم هر اتفاق براي هر کس (يعني آنطور که او آن را ارزيابي مي کند) بستگي به قوانين کلي (قانون هايي درمورد اينکه واقعيت چگونه بايد باشد) دارد که در ذهن ناخودآگاه آنهاست. در اين قسمت به برخي از اين قانون هاي زندگي اشاره مي کنيم:
الف) من نياز به پذيرش و عشق افرادي دارم که برايم مهم هستند—و نبايد بگذارم از  جانب کسي با عدم رضايت مواجه شوم. 

ب) براي اينکه فرد با ارزشي باشم نبايد هيچ اشتباهي مرتکب شوم و بايد در همه ي کارهايم موفق باشم. 

ج)  مردم بايد هميشه کار درست را انجام دهند. وقتي ناعادلانه، زشت، و خودخواهانه رفتار مي کنند بايد مجازات شوند.  

د) همه چيز بايد آنطور که من مي خواهم پيش رود، در غير اينصورت زندگي غير قابل تحمل خواهد شد.

ر) بدبختي و ناراحتي من به دليل چيزهايي بوده که خارج از کنترل من هستند، پس من نمي توانم کاري براي خوشحال تر و خوشبخت تر شدن انجام دهم.

س) بايد نگران چيزهاي خطرناک، ناگوار و وحشتناک باشم وگرنه برايم اتفاق مي افتند.

ص) اگر از مشکلات، ناخوشايندي ها و مسئوليت هاي زندگي فرار کنم، شادتر خواهم بود.

ط) هر کسي بايد به يک نفر که از خودش قدرتمندتر است تکيه کند.  

ع) اتفاقات گذشته ي من به خاطر مشکلاتم بوده اند و هنوز هم روي احساسات و رفتارهاي من تاثير مي گذارند.

ف) بايد وقتي ديگران مشکلي دارند ناراحت شوم و از ناراحتي آنها غصه بخورم.

ک) نبايد به هيچ عنوان دچار ناراحتي و درد شوم—من قادر به تحمل آنها نيستم پس بايد تحت هر شرايطي از آنها فرار کنم.  

ل) هر مشکل بايد يک راه حل ايده آل داشته باشد و وقتي قادر به يافتن آن راه حل نباشيم وضعيت غير قابل تحمل مي شود. 

يادتان باشد، همه ي اين قانون ها زائيده ي افکاري بي ثبات است. به هيچ طريق با واقعيت جور نيستند، به همين دليل است که وقتي فردي که چنين قوانيني را براي خود در ذهن دارد، وقتي با واقعيت روبه رو مي شود دچار ضربه ي احساسي و رفتاري مي شوند.

**************************
تهيه،جمع آوري و ويرايش شده توسط وبسايت دنياي علمي،آموزشي و سرگرمي

نظرات،پيشنهادات و انتقادات خود را در باب اين مطلب براي ما ارسال نمائيد.
در صورت تمايل در نظر سنجي وبلاگ شركت كنيد.
سه مرحله ي تفکر 
هر انساني براي خود مجموعه اي از قوانين و اصول دارد—که معمولاً ناخودآگاه هستند—که تعيين کننده ي واکنش هاي آنان به زندگي است. وقتي اتفاقي در زندگي يک فرد روي مي دهد، فکري که آن فرد در رابطه با آن اتفاق خواهد داشت بستگي به قانون هايي دارد که او ناخودآگاه در ذهن خود ايجاد کرده است.
حالا در نظر بگيريد که آن فرد قانوني مثل اين را در ذهن داشته باشد: "براي اينکه فردي ارزشمند باشم، بايد در همه ي کارهايم موفق شوم." و زمانيکه در يک امتحان شکست بخورد، اين اتفاق باتوجه به قانوني که فرد از قبل در ذهن خود داشت، باعث مي شود که به چنين نتيجه اي برسد: "من فرد ارزشمندي نيستم." براي تشخيص اين قانون هاي فردي بايد از سطح ظاهري افراد فراتر برويم و با ارزش ها و مفاهيم فردي افراد آشنا شويم. 

1.استنباط :
در زندگي روزمره، اتفاقات و موقعيت هاي مختلفي پيش مي آيد که مستلزم دو مرحله ي تفکر ماست: استنتاج و ارزيابي. ابتدا، ما حدس مي زنيم يا به قولي درمورد آنچه که اتفاق افتاده، استنباط مي کنيم که چه اتفاقي افتاده، در حال افتادن است يا خواهد افتاد. استنباط، حالاتي از واقعيت است (يا حداقل آنچه که ما آنرا واقعيت مي پنداريم که ممکن است درست يا غلط باشند). استنباط هاي غيرعقلاني معمولاً شامل تحريفات زير از واقعيت هستند:

الف) تفکر سياه و سفيد: يعني همه چيز را در حد نهايي ببيني، و هيچ حد وسطي وجود نداشته باشد—خوب يا بد، کامل يا بي مصرف، موفقيت يا شکست، درست يا غلط، اخلاقي يا غيراخلاقي و از اين قبيل. اين طريقه ي فکري به طريقه ي "همه چيز يا هيچ چيز" هم معروف است. 

ب) فيلترينگ: ديدن همه ي بدي هاي دنيا يا خود و ناديده گرفتن خوبي هاي آن.

ج) کلي گرايي: وقتي چيزي را در مورد خود يا موقعيت خود ببينيد و فکر کنيد که همه ي موقعيت ها مشابه آن هستند. مثلاً، "همه چيز خيلي بد پيش مي رود" يا "به خاطر اين مشکل، من کاملاً شکست خورده ام." يا اينکه باور داشته باشيد اتفاقي که يک يا دو بار افتاده، هميشه تکرار خواهد شد. "من هميشه شکست مي خورم"، "هيچ کس هيچ موقع نمي تواند من را دوست داشته باشد" و از اين قبيل...

د) ذهن خواني: حدس زدن درمورد آنچه بقيه افراد فکر مي کنند. مثلاً "او به عمد به من بي محلي کرد" يا "او از من متنفر است."  

ر) پيش گويي: يعني طوري با مسائل مربوط به آينده برخورد کنيد که انگار عين واقعيت هستند نه فقط پيشگويي هاي شخصي شما. مثلاً "من هميشه افسرده خواهم بود" يا "همه چيز روز به روز بدتر خواهد شد."

س) استدلالات احساسي: يعني فکر کنيم هر چه احساس ما باشد، واقعيت هم همان خواهد بود. "من احساس مي کنم فرد ناکامي هستم، پس بايد همچنين کسي شوم"، "اگر من عصباني هستم، حتماً تو کاري کرده اي که من اينطور شده ام" و از اين قبيل...

ص) جنبه ي شخصي دادن به مسائل: يعني فکر کنيم همه چيز مستقيماً با خود ما در ارتباط است، اما بدون هيچگونه دليل و مدرکي. "همه دارن به من نگاه مي کنند" يا "احتمالاً تقصير من بود که او ناراحت شد" و از اين قبيل...

2. ارزيـــابـــي:
علاوه بر استنباط هايي که ما در مورد حوادث و اتفاقات داريم، فراتر از واقعيت رفته و آنها را برحسب تعريفي که براي ما دارند، ارزيابي مي کنيم (ارزش مسائل را بررسي مي کنيم). ارزيابي ها گاهي اوقات آگاهانه صورت مي گيرند، اما معمولاً پايين تر از هوشياري هستند. ارزيابي هاي غيرمنطقي و نامعقول معمولاً شامل موارد زير است:

الف) مصيبت آميز کردن: مصيبت آميز کردن دو نوع دارد: يکي "وحشتناک جلوه دادن" که اغراق آميز کردن نتايجي است که از اتفاقات گذشته، حال و آينده  به دست آورده ايم. يعني همه چيز را وحشتناک، هولناک، افتضاح، و ناگوار ببينيم، يعني بدترين چيزي که ممکن بوده اتفاق بيفتد. اين وضعيت معمولاً به مرحله ي بعد که "نمي توانم تحمل کنم" نام دارد ختم مي شود که در آن فرد قادر به تحمل  آن اتفاقات و موقعيت ها نيست. هر دو نوع باعث مي شود فرد احساس بدتري نسبت به مشکلاتش پيدا کند.

ب) درخواست ها (بايدها): يعني راهي که افراد از بايدهاي استبدادگرايانه استفاده مي کنند—با اين باور که يکسري حوادث خاص بايد يا نبايد اتفاق بيفتند و آن موقعيت هاي خاص (مثلاً موفقيت، عشق، يا امثال اين) الزاماتي مطلق هستند. اين درخواست ها ممکن است به طرف خود فرد يا ديگران متمايل باشد. اين را مي توان تقريباً هسته ي مرکزي تفکر غيرعقلاني و غيرمنطقي دانست. اگر ما همه ي خواسته ها و نيازهاي زندگيمان را به عنوان اولويت نگاه مي داشتيم، ممکن بود براي ما دردسرساز شود.  .

ج) رده بندي انسانها (ارزش گذاري بر مردم): رده بندي انسانها به روند ارزيابي خود فرد (يا کسي ديگر) مرتبط است. به عبارت ديگر، يعني سعي در تعيين ارزش کلي هر انسان و قضاوت درمورد ارزش آنها. اين طرز تفکر شامل کلي گرايي هم مي شود. به اين صورت که فرد برحسب يک معيار و استاندارد ارزشي، رفتار، خصوصيات و اعمال ديگران را ارزيابي مي کند و بعد آن ارزيابي را به طور کلي درمورد خود يا آن فرد به کار مي برند. مثلاً، "من کار بدي انجام دادم پس آدم بدي هستم". اين طرز تفکر ممکن است منجر به واکنش هايي از قبيل افسردگي، حالت تدافعي پيدا کردن، بزرگ نمايي، دشمني و کينه شود. 

3. قانون ها (براي زندگي):  
قانون ها، همانطور که قبلاً هم به آن اشاره شد، باورهايي هستند که واکنش ما را نسبت به حوادث و موقعيت هاي اطراف تعيين مي کنند. مفهوم هر اتفاق براي هر کس (يعني آنطور که او آن را ارزيابي مي کند) بستگي به قوانين کلي (قانون هايي درمورد اينکه واقعيت چگونه بايد باشد) دارد که در ذهن ناخودآگاه آنهاست. در اين قسمت به برخي از اين قانون هاي زندگي اشاره مي کنيم:

الف) من نياز به پذيرش و عشق افرادي دارم که برايم مهم هستند—و نبايد بگذارم از  جانب کسي با عدم رضايت مواجه شوم. 

ب) براي اينکه فرد با ارزشي باشم نبايد هيچ اشتباهي مرتکب شوم و بايد در همه ي کارهايم موفق باشم. 

ج)  مردم بايد هميشه کار درست را انجام دهند. وقتي ناعادلانه، زشت، و خودخواهانه رفتار مي کنند بايد مجازات شوند.  

د) همه چيز بايد آنطور که من مي خواهم پيش رود، در غير اينصورت زندگي غير قابل تحمل خواهد شد.

ر) بدبختي و ناراحتي من به دليل چيزهايي بوده که خارج از کنترل من هستند، پس من نمي توانم کاري براي خوشحال تر و خوشبخت تر شدن انجام دهم.

س) بايد نگران چيزهاي خطرناک، ناگوار و وحشتناک باشم وگرنه برايم اتفاق مي افتند.

ص) اگر از مشکلات، ناخوشايندي ها و مسئوليت هاي زندگي فرار کنم، شادتر خواهم بود.

ط) هر کسي بايد به يک نفر که از خودش قدرتمندتر است تکيه کند.  

ع) اتفاقات گذشته ي من به خاطر مشکلاتم بوده اند و هنوز هم روي احساسات و رفتارهاي من تاثير مي گذارند.

ف) بايد وقتي ديگران مشکلي دارند ناراحت شوم و از ناراحتي آنها غصه بخورم.

ک) نبايد به هيچ عنوان دچار ناراحتي و درد شوم—من قادر به تحمل آنها نيستم پس بايد تحت هر شرايطي از آنها فرار کنم.  

ل) هر مشکل بايد يک راه حل ايده آل داشته باشد و وقتي قادر به يافتن آن راه حل نباشيم وضعيت غير قابل تحمل مي شود. 

يادتان باشد، همه ي اين قانون ها زائيده ي افکاري بي ثبات است. به هيچ طريق با واقعيت جور نيستند، به همين دليل است که وقتي فردي که چنين قوانيني را براي خود در ذهن دارد، وقتي با واقعيت روبه رو مي شود دچار ضربه ي احساسي و رفتاري مي شوند.

**************************
تهيه،جمع آوري و ويرايش شده توسط وبسايت دنياي علمي،آموزشي و سرگرمي

نظرات،پيشنهادات و انتقادات خود را در باب اين مطلب براي ما ارسال نمائيد.
در صورت تمايل در نظر سنجي وبلاگ شركت كنيد.


کلمات کليدي : ،،،،،،،